خشونت خانگی: علت رفتار همسر اعظم چه بود؟

خشونت خانگی: علت رفتار همسر اعظم چه بود؟

با توجه به واقعه تأسف باری که در ارتباط با زنی زجر کشیده و دو فرزند معصومش اتفاق افتاد، بر آن شدیم تا رفتار همسر و پدر این خانواده را علت یابی کرده و از نظر روانشناختی مورد بررسی قرار دهیم.

در این زمینه نظریه های گوناگونی وجود دارد. فهمیدن و درکی عمومی از واژه خشونت خانگی می تواند به جوامع برای جلوگیری از این خشونت ها یاری رسان باشد. درکی عمیق که با پاسخگویی مناسب در مقابل این خشونت، سبب تلاش در جهت کاهش این جرم، افزایش حفاظت از قربانیان و بازخواست مجرم شود.

زمانی که جنبش زنان مورد ضرب و شتم قرار گرفته در اوایل دهه ۷۰ در آمریکا صورت گرفت، تئوری غالب این سوال که چرا مردان کتک می زنند، بر اساس علم آسیب شناسی روانی بود. بر پایه این اصول علمی، مردی که همسرش را مورد آزار و اذیت قرار می داد می توانست توسط دارو و جلسات روان درمانی مورد درمان قرار گیرد. از طرفی محققین دریافتند که رفتار عاملان خشونت های خانگی با نیمرخ روانی افرادی که بیماری روانی داشتند مطابقت نداشت. عاملان خشونت تنها افراد صمیمی اطراف خود را مورد آزار قرار می دهند. در حالی که افرادی که از بیماری روانی رنج می برند، تنها افراد صمیمی اطراف خود را مورد خشونت قرارنمی دهند و خشونت آنها همه گیر است.

همچنین مطالعات اولیه زنانی که مورد خشونت قرار می گرفتند را نیز در طبقه افرادی که دچار آسیب روانی هستند، قرار داده اند. نتایج این مطالعات اولیه چندان مورد تأیید نیست چرا که تنها زنانی مورد آزمون قرار گرفتند که در بیمارستان های روانی بستری بودند. ازهمسران این زنان، عاملان خشونت، که در مقابل وضعیت شریک زندگی شان کاملاً آرام بوده اند، نیز علت بستری شدن همسرشان در بیمارستان روانی را پرسیده اند و بنابراین فرصت انکار و کوچک شمردن آنچه که انجام داده اند را در اختیارشان قرار دادند. در واقع، زنانی که مورد خشونت قرار می گیرند از نظر روانی سالم هستند و علت اینکه برخی از آنها در بیمارستان های روانی بستری شده اند در عدم توانایی و یا شناخت تأثیرات جسمی و روانی خشونت خانگی نهفته است.

در مرحله بعد، تحقیقات نشان داد که خشونت آموخته می شود. به این صورت که مردها به خشونت دست می زنند چرا که در کودکی خشونت را در خانواده خود دیده و یاد گرفته اند و زنان به دنبال مردان خشن هستند چرا که مادران خود را که در کودکی آنها مورد آزار و اذیت قرار می گرفتند، دیده اند. این تئوری “رفتار آموخته شده” می باشد. هرچند، زنانی که شاهد خشونت خانگی در کودکی بوده اند، کمتر احتمال دارد که در بزرگسالی مورد آزار و اذیت قرار گیرند. در تحقیقی که اخیراً توسط مرکز جلوگیری از خشونت خانگی گزارش شده به این نتیجه رسیده اند که زنانی که در کودکی مورد آزار و اذیت جسمی و یا جنسی قرار گرفته اند به احتمال بیشتری در بزرگسالی نیز مورد خشونت قرار می گیرند.

اگرچه مطالعات نشان داده پسرانی که در کودکی خشونت را در خانه مشاهده کرده اند به احتمال ۷% بیشتر از دیگران به اعمال خشونت دست می زنند، اما بسیاری از آنها نیز متعهد می شوند که آنچه را در کودکی دیده اند در بزرگسالی به کار نگیرند. در ادامه می توان در ارتباط بین مشاهده و خشونت اضافه کرد که چون مشاهده یکی از منابع یادگیری است، مردان نیز از جامعه این را فرا می­گیرند که بهتر است همسر خود را کنترل کرده و از خشونت برای نشان دادن این کنترل استفاده کنید. باید اضافه کرد پسرانی که از کودکی خشونت را می آموزند نه تنها خشونت را مشاهده می کنند بلکه قوانینی در مورد رفتارهای احترام آمیز فرا می­گیرند – و می توان آنچه را آموخته اند، تغییر داد –  که می تواند علت رفتارهای خشونت آمیز آنها در بزررگسالی باشد.

بسیار نزدیک به آنچه که در مورد رفتارهای آموخته شده توضیح دادیم، می توان به این اشاره کرد که خشونت نوعی از، از دست دادن کنترل است. بسیاری خشونت در رفتار مردان را معلول عدم توانایی آنها در کنترل خشم و محرومیت خود بیان می کنند. این نظریه پردازان معتقدند انتظارات جنسیتی جامعه از رفتار مردان سبب می شود تا آنها از بیان خشم و ناتوانی خود عاجز شوند، بنابراین این احساسات روی هم جمع شده و زمانی که کنترل خود را از دست می دهند از طریق خشونت آنها را ابراز می کنند. برخی استفاده از مواد مخدر و یا مشروبات الکلی را نیز در این گروه قرار می دهند که کنترل و اختیار رفتار فرد را از او سلب می کند.

تئوری “از دست دادن کنترل ” با رفتار فردی که اعمال خشونت می کند متفاوت است. خشونت اینگونه افراد در زمان ها و مکان هایی خاص و در ارتباط با افرادی خاص اعمال می شود. به عنوان مثال، فردی که از خشونت در رفتارهایش استفاده می کند هر چقدر هم که عصبانی باشد و کنترل خود را از دست داده باشد باز هم رئیس خود یا پلیس را نمی زند.

آنها همچنین از قوانین و مقررات خاص خود در مورد رفتارهای خشونت آمیز پیروی می کنند. آنها برخی مواقع انتخاب می کنند که در محل های خصوصی همسر خود را کتک بزنند، یا مطمئن می شوند که شاهدی در اطراف وجود نداشته باشد. به علاوه اینگونه افراد تاکتیک های خاص خود را در اعمال خشونت دارند، ممکن است اموال و اشیاء را از بین ببرند، برخی تنها تهدید به اعمال خشونت می کنند و برخی دیگر از تهدید کودکان استفاده می نمایند. در تمامی این تصمیم گیری ها، عامل خشونت، در مورد اینکه چگونه اعمال خشونت کند و یا قربانی خود را به چه صورت مورد آزار و اذیت قرار دهد، در حال تصمیم گیری است، حتی همان زمانی که ادعا می کنند که “اختیار نداشته” و یا “کنترل خود را از دست داده اند”. اینگونه تصمیم گیری ها به این معناست که آنها کنترل و اختیار تصمیمات خود را زمانی که اعمال خشونت می کنند دارند. در مطالعه ای که اخیراً توسط مرکز جلوگیری از خشونت خانگی انجام شده به این نتیجه رسیده اند که افرادی که از خشونت در رفتارهایشان استفاده می کنند به مرور زمان آرام تر و با کنترل بیشتری خشونت خود را اعمال می کنند.

نظریه ای دیگر که مطرح شد، نظریه “درماندگی آموخته شده” می باشد. لنور واکر (Lenore Walker) روانشناسی است که در آمریکا علت ماندن در رابطه ای که خشونت در آن اعمال می شود را مورد بررسی قرار داد. او به این نتیجه رسید که خشونت مداوم توانایی زنان برای ترک رابطه را محدود می کند. هرچند این نظریه، سایر عوامل مانند مسائل اجتماعی، اقتصادی و دلایل فرهنگی که می تواند علت ماندن زن در یک رابطه باشد را در نظر نمی گیرد.

زنان ممکن است دلایل منطقی زیادی برای ماندن در رابطه ای که مورد خشونت قرار می گیرند داشته باشند مانند اینکه می ترسند ترک رابطه سبب شود تا همسرشان تلافی کند، چه بر سر خود آنها و چه بر سر کودکانشان، اینکه میترسند نتوانند خود و یا فرزندانشان را از نظر اقتصادی تأمین کنند. حتی ممکن است از طرف خانواده و یا جامعه طرد شوند.

از طرفی، تئوری درماندگی آموخته شده با این واقعیت که زنان بارها برای ترک رابطه اقدام کرده اند متناقض است. دیگر اینکه آنها به صورت خودآگاه رفتارهایی را انجام می دهند که سبب کاهش این رفتارها شده و از اینکه خود و یا فرزندانشان مورد اعمال خشونت مستقیم قرار بگیرند جلوگیری می کنند. اینگونه زنان در یک دور باطل “ماندن، ترک کردن و دوباره بازگشتن” قرار می گیرند.

علاوه بر این، در این نظریه فرض شده است که این زنان خصوصیات شخصیتی دارند که ظاهراً در بین تمامی آنها مشترک است مانند اعتماد به نفس پایین، تمایل به عقب نشینی، برداشت نادرست از مسئله از دست دادن کنترل. نظریه پردازانی که از این تئوری حمایت می کنند به این مسئله توجه نکرده اند که این “خصوصیات” می تواند در واقع از تأثیرات جسمی و روانی خشونت باشد.

در نهایت اینکه الگوی ایستا و ثابت درماندگی آموخته شده با این واقعیت که خشونت و عکس العمل زنان در مقابل آن به مرور زمان عوض می شود، متناقض است. افراد نخستین بار که مورد خشونت واقع می شوند، آن را کوچک می شمرند. قربانی ممکن است دچار شک شده و انتظارش را نداشته باشد؛ آنها تصور نمی کنند که این مسئله دوباره اتفاق بیافتد.

خشونت خانگی: علت رفتار همسر اعظم چه بود؟در زمانی دیگر نظریه درماندگی آموخته شده به همراه وجود آسیب روانی مورد بررسی قرار گرفت. نظریه پردازان معتقد بودند زنانی که در یک رابطه خشونت بار می مانند، از اختلال شخصیتی رنج می برند که سبب می شود تا برای تنبیه خود به سراغ روابط اینچنینی باشند و یا به اینگونه روابط عادت کرده اند. این نظر با این واقعیت که زنان برای ترک نکردن رابطه دلایل منطقی دارند، متناقض است.

“چرخه خشونت” نظریه ای دیگر بود که بسیار مورد توجه قرار گرفت. این نظریه بر پایه این عقیده شکل گرفت که به مردان آموزش داده شده تا احساسات خود را بروز ندهند. این تنش در مردان به وجود می آید و زمانی که زیاد می شود آنها خشونت را آغاز می کنند. بنابراین بعد از این مرحله، خشم فروخورده به یک باره تخلیه شده و زوجین دوره ای از ماه عسل را تجربه می کنند، دوره ای که مرد همواره در حال عذرخواهی و ابراز پشیمانی است.

این نظریه هرچند، با تجربیات زنان هم خوانی ندارد. بسیاری از زنان تجربه دوره ماه عسل بعد از اعمال خشونت نداشتند. بسیاری دیگر معتقد بودند خشونت و تنش در همسرشان به صورت دوره ای افزایش پیدا نکرده بلکه بیشتر بدون پیش بینی دوره هایی از خشونت را تجربه می کردند. این تئوری همچنین مشخص نکرده که چرا مردان این تنش و خشم فروخورده را تنها در برابر همسر و یا اطرافیان نزدیک خود تخلیه می کنند.

این تئوری با مدل “تعارض روابط/خانواده” همخوانی دارد. با توجه به این مدل، هر دو طرف رابطه در خشونت اعمال شده مشارکت دارند. بر اساس این نظریه، یا  زوجین در روابط خود به صورت اشتراکی از خشونت استفاده می کنند و یا اینکه زن در بسیاری از موارد با صحبت کردن در مورد مسائلی که مرد را عصبانی می کند، خود عامل ایجاد و اعمال خشونت در مرد می شود. رفتار زن سبب ایجاد و افزایش تنش و خشونت در مرد شده، و در نهایت او خشونت خود را به شیوه ای نه چندان خوشایند نشان می دهد و در نهایت آنها دوره ماه عسل را تجربه می کنند.

این نظریه که بر اساس “خشونت مشترک” پایه ریزی شده، روش های متفاوتی که زنان و مردان برای ابراز خشونت خود در روابط صمیمانه استفاده می کنند را مد نظر قرار نداده است. در ادامه هر نظریه ای که “فتنه انگیزی” طرف مقابل را علت خشونت فرد در نظر می گیرد، به نوعی به  دنبال متهم کردن قربانی است. از طرفی این نظریه خشونت اعمال شده در مواردی مانند وجود مسائل جزئی و کم اهمیت و یا زمانی که فرد همسرش را در خواب می زند، را نادیده می گیرد.

آنچه که در تمام این نظریه ها مورد توجه قرار نگرفت، شناخت انگیزه و قصد فرد برای به کنترل در آوردن رفتارها، احساسات وافکار طرف مقابل است. این دیدگاه که با عنوان “چرخ قدرت و کنترل” مورد بررسی قرار گرفت، سبب شد تا در پروژه تحقیقاتی مداخلات خشونت خانگی که در دلوت (یکی از شهرهای ایالت مینه سوتا آمریکا) صورت گرفت، مصاحبه های گوناگونی با زنانی که مورد خشونت قرار گرفته بودند و مردانی که اعمال خشونت کرده بودند انجام شود. چرخ قدرت و کنترل (DAIP) تاکتیک های مختلفی که فرد سوءاستفاده گر برای دستیابی به قدرت در مقابل همسرش استفاده می کند را مورد بررسی قرار می دهد.

در یک رابطه خشونت بار، فردی که اعمال خشونت می کند از تاکتیک هایی استفاده می کند که در چرخ کنترل و قدرت در مورد آنها توضیح داده شده، تا قدرت خود برای استفاده از خشونت فیزیکی را تقویت کند. حادثه های خشونت بار تنها نمونه های مجزایی از عدم کنترل بر رفتار یا بروز احساس خشم فروخورده به صورت دوره ای نیستند، بلکه هر حادثه، بخشی از الگوی رفتاری است که ایجاد شده تا بتواند کنترل و قدرت را بر قربانی اعمال و حفظ کند.

چرخ قدرت و کنترل این اساس پایه گذاری شده که هدف از خشونت دست یابی به قدرت و کنترل بر زنان می باشد. اصولی که سبب شکل گیری نظریه های ابتدایی شده بود، ماننده مشاهده رفتار خشونت آمیز و یا استفاده از مواد محرک، می توانند عوامل مشترک باشند اما علت خشونت نیستند. به علاوه، فرد خاطی آگاهانه از این تاکتیک ها برای تسلیم شدن شریک خود استفاده می کند، تا مطمئن شود که به آنچه که می خواهد دست می یابد.

هر چند، با گذشت زمان، نظریه پردازان DAIP به این نتیجه رسیدند که حتی این نظریه نیز نمی تواند کاملاً مفهوم خشونت و علت و عوامل آن را توضیح دهد. اگرچه، چرخ قدرت و کنترل تجربیات زنان را توضیح می دهد، اما در مورد تجربیات مردانی که اعمال خشونت کرده اند، توسط آنها چندان مورد تأییر قرار نگرفته است. بنابراین نظریه پردازان در چارچوبی بزرگتر با نام جامعه آن را اینگونه تعریف کرده اند که:

خشونت نتیجه ای منطقی از وجود رابطه ای سلطه گرانه و ناعادلانه است. روابط نه بر پایه انتخاب ها و خواسته های فردی زن و مرد، بلکه بر اساس آنچه که ما، جامعه، به عنوان رابطه بین زن و مرد، در رابطه زوجی یا خانوادگی، در عرصه های اقتصادی و اجتماعی از آنها انتظار داریم، شکل می گیرند. تکلیف ما این است که بدانیم نحوه برخورد ما با این خشونت به وجود آمده در روابط صمیمی افراد، چگونه محیطی پذیرا و یا طاقت فرسا را ایجاد می کند.

Zorza, Joan. 2002. Batterer Manipulation and Retaliation in the Courts: A Largely Unrecognized Phenomenon Sometimes Encouraged by Court Practices, Violence Against Women 47-48.

Klein, Ethel. 1997. Ending Domestic Violence: Changing Public Perceptions/Halting the Epidemic 6.

Ganley, L. Anne. Schechter, Susan. 1995. Domestic Violence: A National Curriculum for Family Preservation Practitioners 19.

Paymar, Michael. 1994.  Building a Coordinated Community Response to Domestic Violence: An Overview of the Problem 3-4.

https://en.wikipedia.org

http://au.reachout.com

http://www.theguardian.com