میهایی چِکسِنتمیهایْ: Flow و راز شادی

میهایی چِکسِنتمیهایْ: Flow و راز شادی

میهایی چِکسِنتمیهایْ (Mihály_Csíkszentmihályi) متولد۲۹ سپتامبر ۱۹۳۴، یک روانشناس مجارستانی است که مفهوم به وجد آمدن (Flow)، که یک حالت روانی بسیار متمرکز است را وارد علم روانشناسی کرد. او استاد برجسته روانشناسی و مدیریت در دانشگاه کلرمونت، رئیس گروه روانشناسی در دانشگاه شیکاگو گروه جامعه شناسی و انسان شناسی در کالج لیک فارست است. در ادامه، سخنرانی او در این مورد را می بینید:

متن سخنرانی:

میهایی چِکسِنتمیهایْ و Flowمن در اروپا بزرگ شدم، و جنگ جهانی دوّم مرا، در بین سنینِ هفت و ده سالگی، دچار خود کرد. این را دریافتم که، چطور تنها تعداد معدودی از بزرگسالانی را که میشناختم، قابل تحمل فجایعی بودند که جنگ به زندگیشان وارد کرده بود  و اینکه چه تعداد معدودی از آنها می توانستند نمونه یک زندگی عادی، پُر محتوی، سرشار از رضایت و خوشی باشند، در حالی که جنگ شُغلشان، خانه هایشان و امنیتشان را ویران کرده بود. از آن رو، من مایل به دانستن این شدم که، چه چیزی به زندگی که ارزشِ زیستن دارد، کمک می کند. و سعی کردم، در زمان کودکی و نوجوانی، فلسفه مطالعه کنم و خودم رو مشغول هنر و دین و راه های بسیار دیگری کنم تا بتوانم جواب آن سؤال را پیدا کنم. تا بالاخره، بطورِ تصادفی، با روانشناسی برخورد کردم.

در حقیقت، من در یک پیستِ اِسکی در سوئیس بودم، بدون هیچ پولی تا بتوانم خوش بگذرانم، چون برف آب شده بود، پولِ سینما رفتن را نداشتم، ولی در یک روزنامه ای خواندم که قرار است یک کنفرانسی بوسیله شخصی در مکانی که من آن را در مرکز زوریخ دیده بودم انجام شود، و قرار بود در مورد بشقاب پرنده ها صحبت کند. به خودم گفتم چون نمیتوانم سینما بروم، اقلاً میروم به رایگان راجع به بشقاب پرنده ها چیزی بشنوم. مردی که سخنگوی کنفرانس آن شب بود، خیلی شخصِ جالبی بود. و بجای آنکه راجع به آدم کوچولوهای سبز صحبت کند، در مورد این صحبت کرد که، چگونه روانِ اروپاییان به وسیله جنگ ضربه خورده بود و حالا دارند بشقاب پرنده ها را به آسمان می تابانند، به عنوانِ – او در مورد این صحبت کرد که، چگونه ماندالاهای دینِ باستانیِ هند به قصدِ بازیافتنِ نظم و ترتیب بعد از هرج و مرج جنگ، در آسمانها نمایان می شدند. این برای من بسیار جالب به نظر آمد. بعد از آن سخنرانی، شروع کردم به خواندن کتابهایش. و او، کارل یونگ بود، کسی که اسم و آثارش برایم ناشناخته بود.

آنگاه، به این کشور آمدم تا روانشناسی تحصیل کنم وبنا کردم به جستجوی دریافتنِ جوهره های شادی. این یک نتیجه نوعی است که اشخاصِ بسیاری آن را عرضه کرده اند، وصورت های بسیاری برای آن وجود دارد. ولی این، به عنوان نمونه، نشان می­دهد که ۳۰ درصدِ مردمی که از سال ۱۹۵۶ تا به حال در آمریکا بررسی شده اند می­گویند زندگیشان بسیار شاد و خوش است. و این تا به حال هیج تغییری نکرده است. در حالیکه درآمدِ شخصی، به معیارِ ثابتی که تورم را تطبیق نماید، در این زمان، بیش از دو و حتی تقریباً سه برابر شده است. ولی اساساً همان نتایج را دریافت خواهید کرد، یعنی، بعد از یک نقطه معین و اساسی که کم و بیش مطابقت با چند هزار دلار بالایِ حد اقل سطحِ فلاکت دارد، افزایشِ شرایط مادی، وانمود می­کند که تاًثیری بر شادی مردم نداشته باشد. و در اصل، می­توانید متوجه شوید که کمبود منابعِ بنیادی و مادی از عوامل کاهنده خوشی و آرامش است، لیکن، افزایشِ منابعِ مادی لزوما خوشی و شادی را افزایش نمیدهند.

پس کانونِ تحقیقاتِ من بیشتر بر روی – بعد از پیدایشِ این نمودها که عملآ به تجربیاتِ شخصیِ خودم رابطه داشتند، سعی کردم که بفهمم در کجای زندگی روزمره و تجربیات معمولیمان، خوشی و شادی را واقعاً حس میکنیم. و برای آغاز — حدودِ چهل سالِ پیش، شروع کردم به اشخاصِ خلاق توجه کردن — اول به هنرمندان و دانشمندان و به همین ترتیب — تا بفهمم چه چیزی را احساس کردند که بطورِ ضروری، ارزش این را داشته که تمام زندگیشان را صرفِ اعمالی کنند که اکثرشان انتظارِ شهرت یا ثروت از آنها را نداشتند ولی اعمال با ارزشی که زندگیشان را معنی دار کرده است.

این شخص، یکی ازبرجسته ترین آهنگ سازانِ موسیقی آمریکایی در دهه ۷۰ بوده. و مصاحبه ام با او چهل صفحه بود. این برگزیده جزئی، یک خلاصه بسیار خوب از صحبتهای او در طی مصاحبه است. و احساسات او در زمان­هایی که موسیقی ساختنش خوب پیش می رود را شرح میدهد. و او از آن به عنوان حالتِ «بِه وَجد آمدن» (Flow) نام می برد.

وَجد، در زبان یونانی به سادگی، معنیِ «در کنار چیزی قرار داشتن» را می داد. سپس تبدیل شد به قیاسی برای یک حالتِ روانی که در آن، شخص احساس می­کند کارهای عادی روزمره اش را انجام نمی­دهد. پس وَجد، اساساً، قدم برداشتن بسویی یک هستیِ جایگزین است. و خیلی جالب است، اگر توجه کنید، وقتی که ما در مورد تمدن­هایی که آنها را رأسِ موفقیتِ بشریت می­شماریم فکر می­کنیم — خواه چین، یونان، هند مایا یا مصر باشد – می­بینیم که تمام چیزهایی را که در مورد آنها می­دانیم دراصل وَجد آنهاست، نه زندگی روزمره آنها. ما از پَرستش­گاه هایی که آنها ساختن خبر داریم — مکانی که مردم برای تجربه کردن واقعیتی متمایز به آنجا می آمدند. ما از سیرک­ها میدان­ها و تئاترها خبر داریم که آثارِ باقیمانده تمدن­ها هستند و مکان­هایی اند که مردم به آنها می رفتند، تا زندگی را در فرم متمرکز و منظمش تجربه کنند.

حال، این مرد احتیاج به رفتن به همچنین جائی را ندارد، که آن نیز همانند این مکان، این میدان، که مثل یک آمفی تئاترِ یونانی است، مکانی است برای وَجد. ما داریم در واقعیتی شرکت می­کنیم که با حالات روزمره ای که به آن عادت داریم، تفاوت دارد. ولی این مرد احتیاج به رفتن به آنجا را ندارد. او تنها یک تیکه کاغذ احتیاج دارد که بر رویش نقطه هایی را بنویسد، و در حین این کار، او صدا هایی را تصور می­کند که پیشتر در این ترکیبِ خاص، وجود نداشتند. پس، هنگامی که به آن نقطه آغازین خلق کردن می­رسد — همانند جِنیفِر با بداهه نوازیش — یک واقعیت و هستی نو، که آن لحظه وَجد است، بوجود می­آید. او وارد آن واقعیت دیگری می­شود. او نیز می­گوید که این تجربه چنان قوی است که حس می­کند که خودش وجود ندارد. این شبیح یک نوع اغراق رومانتیکی می­ماند. ولی در اصل، سیستم عصبی ما قابل به پردازشِ بیش از ۱۱۰ قطعه اطلاعاتی در ثانیه نیست. و برای شنیدن و فهمیدن سخنان من، شما احتیاج به پردازش ۶۰ قطعه داده در ثانیه دارید. به این دلیل است که شما نمی توانید به دو نفر هم­زمان گوش بدهید. نمی­توانید حرف­های دو نفر که همزمان با شما صحبت می­کنند را بفهمید.

خوب، وقتی شما کاملاً غرقِ چنین جریانِ پیچیده ای برای اختراعِ چیزی نو می­شوید، همانطوری که این مرد هست، برایش توجه کافی باقی نمی­ماند تا حواسش به احساسات بدنی یا مشکلاتِ خانگی اش باشد. حتی قادر نیست که ببیند خسته یا گرسنه است. بَدنش ناپدید می­شود، هویتش از حسِ آگاهش ناپدید می­شود ، زیرا او به اندازه کافی حواس ندارد، همانند تمامی ما، تا بتواند کاری که توجهِ بسیار لازم دارد را خوب انجام دهد، و هم­زمان احساسِ زیستن را داشته باشد. پس به این ترتیب، هستی موقتاً موقوف می­شود. و او می­گوید که دست­هایش خودبخود حرکت می کنند. حال، من می­توانم برای دو هفته، به دستانم نگاه کنم، و هیچ احساسِ ابهت یا حیرت انگیزی را پیدا نکنم، چون قادر به آهنگسازی نیستم.

پس این به ما چه را نشان می­دهد، در قسمت­های دیگر مصاحبه مان، روشن است که این جریانِ خودکار و خودانگیزی که او شرح می دهد می تواند فقط برای اشخاصی اتفاق بیافتد که بقدر بسیار عالی تربیت یافته و تِکنیکی را توسعه داده اند. و در تحقیقاتِ قدرتِ خلاقه، بسیار واضح است که شما نمی­توانید چیزی را اختراع کنید بدونِ دست کم ۱۰ سال سابقه علمِ فنی در رشته ای به خصوص. چه خواه ریاضیات یا موسیقی باشد — آنقدر طول می­کشد تا بتوانید چیزی را به صورتی تغییر دهید که از وضعیتِ قبلیش بهتر باشد. خوب، وقتی که آن حال به وجود میاد، او میگوید که موسیقی عیناً جاری می شود. و بخاطر همچنین اشخاص بود که من تصمیم گرفتم مصاحباتم را شروع کنم — این مصاحبه ایست که بیش از۳۰ سال قدمت دارد — اشخاصِ بسیاری این حالت را به عنوانِ جریان خودانگیز شرح دادند که من این نوع تجربه را «تجربه جاری یا فِلو» نام داده ام. و آن درناحیه های متفاوت رخ میدهد.

برای مثال، یک شاعر آنرا به این نوع شرح می­دهد. این مالِ یکی از شاگردان من است که با بهترین نویسندگان و شاعرانِ آمریکایی مصاحبه کرده است. و همان احساسِ بدونِ تلاش و خودانگیز که در حالاتِ بوَجد آمدن بدست می­آید را شرح می­دهد. این شاعر، آنرا به دری که بسوی آسمان شناور می­شود شرح داده است — شرحی بسیار شبیه به همانی که اَلبِرت اَنیشتَن ارائه داد زمانی که قُوای فرضیه نسبی را در طیِ کوششِ فهمیدن کاربرد آن، تصوّر میکرد. ولی در فعالیت­های دیگر نیز این اتفاق می افتد. برای مثال، این یکی از شاگردانِ دیگر من است، سوزِن جَکسِن از اُسترالیا، که با بعضی از برجسته ترین ورزشکارانِ دنیا کار کرده است. و می بینید اینجا در شرح یک اِسکیت بازِ اُلمپیک، همان شرحِ اساسی پدیده شناسی حالتِ درونیِ شخص. شما فکر نخواهید کرد که اگر خود را با موسیقی و همانند آن ممزوج کنید، به صورت خودکار انجام خواهد شد.

و آنرا نیز در آخرین کتابی که نوشته ام به نام «تجارتِ خوب» می بینید، که در آن با بعضی ازCEOهایی که بوسیله همتاهای خود، به عنوان اشخاصی موفق، اخلاق گرا و مسئولیت مدارِ از لحاظِ اجتماعی، کاندید شدند، مصاحبه کرده ام. می بینید که این اشخاص، موفقیت را، به معنای چیزی که دیگران را کمک می کند و درحین حال خود شخص را خوشنود می سازد، تعریف کرده اند. و همانطوری که تمامی این CEOهای موفق و مسئول می گویند، شما نمی توانید برای موفقیت فقط یکی از اینها را داشته باشید. اگر شما یک شُغلِ با معنی و موفق را می طلبید، اَنیتا رُدیک، یکی ازاین CEO ها است که ما با او مصاحبه کردیم. او بنیان گذارِ Body Shop ، موسسه زیبایی است، یک پادشاه طبیعی فن آرایش و زیبایی. یک نوع اشتیاق وعلاقه شدید است، که بوسیله انجام دادن بهترین کار و داشتن «فِلو» در حین کار، بوجود میاید.

۱۳:۲۱ این یک نَقل قول جالب است از ماسارو ایبوکا که در زمانش، بدونِ پول، با کمپانی سُنی (Sony) شروع به کار کرد، بدونِ فراورده ای — آنها هیچ محصولی نداشتند، هیچ چیزی نداشتند، اما یک انگاره داشتند. و آن انگاره او این بود که مکانی را بنیاد کند که در آنجا، مهندسین لذتِ نوآوری تکنولوژی را حس کنند، و از ماموریت خود برای اجتماع آگاه باشند و برای خوشی جانشان کار کنند. من قادر نیستم به همچنین مثالِ عالی در مورد وارد شدنِ «فِلو» به مکان کار، چیزی اضافه کنم.

حال، وقتی که ما تحقیقاتمان را انجام می­دهیم، با همکارانمان در سراسرِ دنیا، حدود بیش از ۸۰۰۰ مصاحبه با مردم انجام داده ایم — از راهب های دومینیکن گرفته، تا راهبه های نابینا، کوه نوردانِ هیمالیا، چوپانهای ناواجو — که از کارشان بسیار لذت می برند. علیرغم فرهنگ، آموزش و پرورش و غیره، هفت حالت مختلف وجود دارند که نشان دهنده این هستند که شخص در حالِ «فِلو» است. یک نقطه تمرکز وجود دارد، که وقتی قوت پیدا می­کند، باعثِ احساساتِ وَجد و وضوح میشود، شما دقیقا خواهید دانست که از یک لحظه به لحظه بعد چه کاری را می خواهید انجام دهید، و بلافاصله، بازخورد دریافت خواهید کرد. خواهید دانست که کاری را که می­خواهید انجام دهید شدنی است، حتی اگر مشکل باشد، حس زمان ناپدید می­شود، خود را فراموش می­کنید، و خود را پاره ای از چیزی وسیع­تر و کامل­تر حس خواهید کرد. و موقعی که این شرایط حاضر باشند، کاری را که انجام می­دهید، به خاطر خودش، با ارزش خواهد بود.

میهایی چِکسِنتمیهایْ و Flowدر تحقیقاتمان، ما زندگی روزمره مردم را با چنین طرحی ساده ارائه می­کنیم. و ما می­توانیم آن­را دقیقاً اندازه بگیریم، چون ما به اشخاص، پِیجِرهایِ الکترونیکی می­دهیم که روزی ۱۰ بار زنگ می­زنند، و هروقت که زنگ زدند، شما بیان می­کنید که چه کاری را دارید انجام می­دهید، چه حسی را دارید، کجا هستید و به چه چیزی دارید می اندیشید. و دو چیزی را که ما اندازه می­گیریم مقدارِ سختی که اشخاص در آن لحظه تجربه می کنند است به علاوه مقدارِ مهارت هایی که آنها حس می­کنند در آن لحظه دارند. پس برای هر فرد ما می­توانیم یک میانگین معین کنیم، که در مرکزِ نمودار است. و آن میزانِ میانگین سختی و مهارت خواهد بود، که با افراد دیگر فرق خواهد داشت. ولی شما یک نوع نقطه معینی دارید که در وسط قرار خواهد داشت.

وقتی که ما بدانیم که آن نقطه دقیق چیست، قادر به پیشگویی دقیقی هستیم که بدانیم کِی شما در «فِلو» خواهید بود، و آن موقعی خواهد بود که سختی­ها و مهارت های شما فراتر از مُعدل باشند. ممکن است که شما دارید کارها را بسیار متفاوت از دیگران را انجام می­دهید، ولی برای هر فرد، آن کانالِ « فِلو»، آن ناحیه، موقعی پیش می­آید که مشغول به کارِ مورد علاقه و پر لذت خویش است — همانند نواختن پیانو، یا محتملاً، بودن با دوستی صمیمی ، یا شغلِ ، اگر شغلتان قادر به فراهم کردنِ «فِلو» باشد. و بعد ناحیه های دیگری هستند، که کمتر و کمتر اثر مثبت خود را از دست می دهند.

تحریک شدن هنوز خوب است، چون شما در آن حال، بیش از حد سختی می­کشید. مهارت­های شما هنوز به حد کافی نرسیده اند، ولی می توانید به آسانی، بوسیله کمی توسعه دادنِ مهارت­های بیشتر، وارد «فِلو» بشوید. پس، تحریک ناحیه ای است که بیشتر افراد از آن چیز یاد می­گیرند، زیرا در آنجاست که آنها مجبور می­شوند که از حد معمول آسایش خویش فراتر بروند، وارد آن شوند — بازگشت به فلو — و سپس مهارت­های برتری را فرا می گیرند. کنترل نیز، وضع خوبی است چون در آنجا، شما راحتید ولی هیجان زده نیستید. دیگر زیاد مشکل نیست. و اگر تصمیم دارید که بوسیله کنترل وارد «فِلو» بشوید، می بایست سختی ها و درگیری ها را بیافزایید. پس آن دو، ناحیه های ایده ال و مکمل هم هستند برای ورودِ آسان به «فِلو».

ترکیبِ های دیگرِ سختی ها و مهارت ها، تدریجاً کمتر بهینه می شوند. تمدد اعصاب بد نیست — احساسِ خوبی می­کنید. دیدگاهتان به ملالت تبدیل می­شود به یک حالت تنفر و بی عاطفگی منفی بنظر خواهد آمد — شما حس نمی کنید که دارید کاری را انجام می دهید، شما مهارت­هایتان را به کار نمی گیرید، سختی وجود ندارد. متأسفانه، بسیاری ازتجربیاتِ مردم در بی عاطفگی است. بزرگترین کمک کننده به این تجربه دیدن تلویزیون است، سپس دردستشویی بودن و نشستن. و بعد، ولواینکه گاهی دیدن تلویزیون حدود هفت تا هشت درصد زمان در «فِلو» است، اما، آن موقع هنگامی است که شما برنامه ای را که علاقه دارید برای دیدن انتخاب می کنید و از آن بازخورد می گیرید.

بنابراین سئوالی که ما می خواهیم به آن جواب دهیم — و وقت من دارد به پایان میرسد — این است که چطور بیشترِ زندگی روزمره مان را در آن کانالِ «فِلو» بگذرانیم. و آن، آن نوع کوشش سختی است که ما سعی به دانستنش داریم. بعضی از شما قطعا می­دانید چطوری آن­ را خود به خود بدون هیچ پیشنهادی انجام دهید، ولی متأسفانه خیلی ها نمی دانند. و این رسالتی است که ما سعی در انجام آن داریم. خُب. بسیار متشکرم.

تیم تخصصی سایک نیوز

میهایی چِکسِنتمیهایْ: Flow و راز شادی
2.5 از 2 رای
telegram2 files

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *